نوشتن یک زمانی من رو سبک میکرد.خشمشادیدردفکرهاممیریختم رو کاغذیا اینجاولی این روزها هیچ چی آرومه نمیکنهمیگن هر نفر تو هفت آسمون ی
ستاره دارهمن فکر میکنم، ستاره ی من، اون
دورترین ستاره ی
کوچکه دورترین آسمونهبا تو اگر زنده موندم، و یک روز با هم تو خونه چای خوردیمبهت میگم که این روزها چقدر سخت و دیر گذشتبی تواما خدا نکرده اگر تصمیم گرفتی که بری و رفتیاگه یه روز شنیدی که از یه جای بلند سقوط کردم اصلا تعجب نکن، من بارها و بارها بهت گفته بودم که بری میمیرم + نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:35 توسط حمید | پاپیتال...
ما را در سایت پاپیتال دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 14:30